اجتماعی

از آقارود تا لنین گراد

منتشر شده

در

احمدآتش کار؛ روزنامه نگار- یاد می آید زمانی که هنوز مدرسه نمی رفتم، با مادربزرگم هر روز صبح از آقا رود برای خرید به بازار می آمدیم. از انواع میوه و سبزی گرفته تا جوجه اردک و مرغ های محلی به فراوانی دیده می شد. از سر قهوه خانه سابق که روبروی کوچه خاوری بود تا انتهای 3 راهی که آن را چهارشنبه پیش می نامیدند.
اینک با گذشت بیش از 20 سال از آن روزها، گویی خاطرات کودکی بار دیگر پرسه زدن در همان بازار قدیمی را جستجو می کرد. البته امروز دیگر رنگ و بوی گذشته را ندارد. از درخت های توت چند ده ساله هم دیگر خبری نیست. درخت هایی که زمانی شناسنامه ی محله بودند و امروز با تدبیر شهرداری تصویری تار از آن به جای مانده است.
امروز دوباره آمدم به همان بازار قدیمی تا سراغ نام و یاد گذشته را از بازماندگان آن زمان های دور بگیرم.
یکی از قدیمی های محل را به صورت اتفاقی یافتم و گفتگوی ما از مسجد محل آغاز شد. او می گفت: اینجا مسجد سالکی بود. ایشان پیش نماز این مسجد بودند و منبرهای پرشوری را برگزار می کردند. آقای سالکی در کنار این مسجد، زمین ها بسیار دیگری را نیز برای ساخت مسجد اهدا کردند.
با گذشت بیش از 5 دهه از آن روزها، مسجد قدیمی محل همچنان با همان باروی مرمت شده پابرجاست. از مدرسه معتمدی پرسیدم و نشان آن را در کوچه ای یافتم که امروز در یکی از ساختمان های آن زندگی می کنم.
قدیمی ها می گفتند آقای معتمدی در همان کوچه زندگی می کرد و زمین مدرسه و آرامگاه نیز اهدایی ایشان است. مدرسه ای که روزی ستاد مشترک ارتش شاهنشاهی بود و امروز با حفظ و مرمت اثر، به دبیرستان پسرانه تبدیل شده است.
یکی از قدیمی ها می گفت: پسر ایشان نیز خدمات بسیاری به مردم بابل کردند. پسر ایشان وزیر مخابرات بود و مخابرات کنونی بابل را نیز ایشان ساختند و با تلاش خود، بابل به نخستین مرکزی تبدیل شد که دارای تلفن بود.
زمانی که خاطرات کودکی مرا به اینجا کشاند، می دانستم که هر شهر و محلی داستانی دارد و این داستان را باید از راویان گذشته جستجو کنم. یکی از قدیمی ها می گفت: جلوتر از کوچه خاوری قهوه خانه ای بود که در آن هر ماه نقالی می شد و اتفاقا با استقبال بسیاری از مردم همراه بود.
یادم می آید پدرم همیشه از قهوه خانه قدیمی نزدیک کوچه خاوری صحبت می کرد. پدرم می گفت که پدربزرگش آنجا قهوه خانه ای داشت و من هرگز گمان نمی کردم که روزی قهوه خانه آقا شکراالله، مرکز نقالی محله باشد.
امروز در سه راه چهارشنبه پیش، یک خیابان عجیب با مهندسی شاهکار گونه شهرداری داریم. یکی از قدیمی ها می گفت که اینجا در گذشته آبراهی بود که از آقارود بابل سرچشمه می گرفت و بسیاری از مردم از آن برای نوشیدن و استفاده روزانه بهره می بردند.
برایم جالب شد تا بیشتر از گذشته ی محل بدانم برای همین به سراغ یکی از قدیمی ها رفتم و ایشان می گفت: پیش از انقلاب در این نقطه متفکران چپ و بلشویک های به تبادل افکار می پرداختند و برای همین در برهه ای از زمان اینجا را لنین گراد نیز می گفتند و این نام خود باعث می شد تا روس ها نیز به این منطقه بیایند و هر از چند گاهی عضو گیری کنند.
روس ها! زمانی که نام روس ها شنیدم، دریافتم که حتما باید پیشینه ی کهنه تری از حضور آنها در محله و حتی بابل باشد. برای همین بیشتر جویا شدم که یکی از قدیمی ها به نقل از پرویزآقازاده می گفت: تمامی این مغازه ها از برموندا و شیرینی سرا گرفته تا امام زاده عبدالله، تپه ماهوری بود و پُر از گورستان. در همین تپه ماهوری ها روس ها چادر زده بودند و نزدیک به 8 سال با 15 تانک و نیروهای خود در اینجا استقرار داشتند. با اینکه در اینجا هیچ جنگی نبود، روس ها ماندگار شدند.
من این فرصت را نداشتم تا پرویز آقازاده را ببینیم و با ایشان گفتگو کنم، برای همین یکی از دوستان ایشان که از قدیمی های محل هم بود مرا راهنمایی کرد تا به این پرسش برسم؛ براستی چرا به اینجا می گویند چهارشنبه پیش؟!
یکی از قدیمی ها به نقل از آقای حسینی می گوید: اینجا چهارشنبه پیش نیست بلکه چهارشمع پیش است.
در دوران بسیار دور 4 درویش در 4 نقطه ی این منطقه بقعه ای ساختند و شمع روشن می کردند. اینجا پیشتر مرداب بود و رود و صحبت از 200 تا 300 سال پیش است.
این 4 نقطه یکی در کنار دکه سر محل، دیگری کنار مدرسه معتمدی و دو نقطه ی دیگر سمت امام زاده عبدالله بود. این 4 شمع به نوعی راهنمای مردم در تاریکی شب بود تا به درون مرداب و رود نیفتند. البته مشخص نیست که این درویش ها از کجا می آمدند ولی 6 ماهی را در اینجا سر می کردند و به پاس خدمت آنان این نام بر روی محل گذاشته شد. بازار امروز که از میدان کیاکلا تا امام زاده عبدالله است، به دست آقای حبیب زاده به شکل کنونی در آمد.
پرویز آقازاده روایت دیگری داشتند که یکی از قدیمی ها به نقل از ایشان برایم تعریف کرد: زمانی که روس ها اینجا بودند، در هنگام مستی به ما پول می دادند تا برایشان آب و نان تهیه کنیم. در آن زمان پول روسی در مازندران رایج بود. روزی یکی از سربازان روس به خانمی تعرض می کند و حاکم وقت بابل در دیدار با فرمانده روس متذکر می شود که اگر خاطی تنبیه نشود، نمی تواند جلوی خشم مردم را بگیرد.
نام فرمانده روس چنان مشخص نیست. برخی به نامی با عنوان ایوانُف اشاره کرده اند. فرمانده پس از شناسایی سرباز خاطی دستور داد تا پای او را به دو جیپ روسی در چهارسوق ببندند و سپس او را به دو نیم کردند.
من هرگز فکر نمی کردم بازاری که روزی خاطرات کودکی من در آن رقم خورد، اینچنین در دل خود داستان ها و روایت ها داشته باشد. بی گمان هر شهر و محلی داستانی دارد…

برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

برترین ها

خروج از نسخه موبایل